مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
452
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
الحسين ! فقال له عمر بن سعد : فإنِّي أفعل إن شاء اللَّه . « 1 » الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 407 - 409 / مثله المفيد ، الإرشاد ، 1 / 83 - 86 « 1 »
--> ( 1 ) - عقبة بن سمعان گويد : وقتي آخر شب شد ، حسين به ما گفت ، آبگيرى كنيم . آنگاه دستور حركت داد وما به راه افتاديم . گويد : وقتي از قصر بنىمقاتل حركت كرديم ولختى برفتيم ، حسين چرتى زد وآنگاه به خود آمد وگفت : « إنّا للَّهوإنّا إليه راجعون ، والحمد للَّهربّ العالمين » اين را دو بار يا سه بار گفت . گويد : پسرش على بر أسب خويش بيامد وگفت : « انا للَّهوانا اليه راجعون ، والحمد للَّهرب العالمين ، پدرجان ! فدايت شوم ، حمد وانا للَّهبراى چه مىگويى ؟ » گفت : « پسركم ! چرتم گرفت وسواري بر اسبى ديدم كه گفت : قوم روانند ومرگها نيز روان است وبدانستم كه از مرگ ما خبرمان مىدهند . » گفت : « پدرجان ! خدا بد برايت نياورد ، مگر ما بر حق نيستيم ؟ » گفت : « قسم به مرجع بندگان ، چرا . » گفت : « پدرجان ! چه اهميت دارد ، بر حق جان مىدهيم . » گفت : « خداى نكوترين پاداشى كه به خاطر پدرى به فرزندى داده تو را دهد . » گويد : وچون صبح درآمد ، فرود آمد ونماز صبحگاه بكرد . آنگاه با شتاب برنشست وياران خود را به جانب چپ برد . مىخواست متفرقشان كند ، اما حر مىآمد وآنها را باز پس مىبرد . حسين نيز اورا پس مىبرد وچون آنها را سوى كوفه مىكشيد ، مقاومت مىكردند وراه بالا مىگرفتند وهمچنان با هم راه پيمودند تا به نينوا رسيدند ؛ جايى كه حسين منزلگاه كرد . گويد : در اين وقت سواري بر اسبى أصيل پديدار شد كه مسلح بود وكمانى به شانه داشت واز كوفه مىآمد . همگى بايستادند ومنتظر وى بودند وچون به آنها رسيد ، به حربن يزيد ويارانش سلام گفت ، اما به حسين عليه السلام ويارانش سلام نگفت . آنگاه نامهاى به حر داد كه از ابنزياد بود وچنين نوشته بود : « وقتي نامهء من به تو رسيد وفرستادهام بيامد ، حسين را بدار در زمين باز بىحصار وآب . به فرستادهام دستور داده أم با تو باشد واز تو جدا نشود تا خبر بيارد كه دستور مرا اجرا كردهاى ، والسلام . » گويد : وقتي حر نامه را بخواند ، بدانها گفت : « اين نامهء أمير عبيداللَّه بن زياد است كه به من دستور مىدهد شما را در همانجا كه نامهاش به من مىرسد ، بدارم . اين فرستادهء اوست كه گفته از من جدا نشود تا نظر وى اجرا شود . » گويد : ابوالشعثا ، يزيد بن زياد مهاجر كندى نهدى ، به فرستادهء عبيداللَّه زياد نگريست ورو به أو كرد وگفت : « مالك بن نسير بدّى هستى ؟ » گفت : « بله . » -